تازه می فهمم که چقدر دوستت داشته ام. تازه بعد از این همه فاصله می فهمم که چقدر به تو نزدیک بوده ام. آه! آه که چقدر دیر فهمیده ام. آن زمان که هر روز به شوق دیدار تو پای در راه می گذاشتم و هر لحظه سیمای تو ظلمت پشت پلک هایم را روشنایی می بخشید فکر می کردم که می فهمم. آن زمان که هر شب خیالت خواب را از چشمان من دور می کرد فکر می کردم که می فهمم. ولی نمی دانستم و نمی فهمیدم.
اما حالا می فهمم. حالا که فرسنگ ها دور از تو ایستاده ام. برای همین است که فکر می کنم گاهی دوری بهتر از نزدیکی است، غربت بهتر از قربت است.
اینجا همه چیز زرد است. آسمان، خاک، هوا، آدم ها همه زرداند. اینجا رودها خشک اند. آسمان اینجا بی مهر است. پرندگان اینجا نمی خوانند. آسمان اینجا از پر کلاغان سیاه است. اینجا تا چشم کار می کند بیابان است. اینجا دور است. دور از خورشید، از افق، از هیاهوی غروب. خورشید اینجا از غرب طلوع می کند. اینجا، آدم ها مثل بیابان زدگانی هستند که راه خویش گم کرده اند...
ولی، ولی برای من که پیرامونم را از ورای خیال تو می بینم، همه چیز آبی است. آبی!
چند روز پیش که حود را بدینجا می رساندم فکر می کردم این منم که از تو دور شده ام. اما حال که فکر می کنم، می فهمم که این طور نیست. این تو هستی که مرا ترک کرده ای. من همانجا هستم که بوده ام. این تویی که گوش به ندای ساربان سپرده ای و رو به سوی بیابان داری.
اما چه کنم؟ چاره ای ندارم جز این که همچون گذشته تنم را در دستان سرد سرنوشت رها سازم...
دلم سیر شد زین سرای سپنج خدایا مرا زود برهان ز رنج

-------
پینوشت:
- من اینجا بس دلم تنگ است...
پشت حصارهاي سيماني سيراب و به دور از هياهوي شهر، پسركي كنار تنهايي خودش غنوده بود و آسمان چشمانش را به ديدگان سياه او دوخته بود. بوي خاك نم گرفته، غم را به دل پسرك سرازير مي كرد. باران شب گذشته، به چهره ي آسمان طراوت بخشيده بود. لكه هاي ابر گاه گاهي، روي سياه آسمان را مي پوشاند. باد صورتش را مي نواخت. سنگيني نگاه هزاران ستاره را بالاي سر خودش حس مي كرد. كرانه هاي آسمان پر از ابر بود. در دوردست ها، كوه هاي اطراف شهر هر لحظه صاعقه باران مي شد. تكه ابرهاي نزديك تر، روي نور نقره فام صاعقه ها، سايه مي انداخت. هر لحظه خط پر پيچ و خم و خشني، كوه ها و صخره هاي اطراف شهر را روشن مي كرد.

چشمان پسرك بي اختيار بسته شد...
ابرها در اطراف كوه ها پايين مي آمدند. رعد و برق، پيرامون پسرك را با شراره هاي خويش روشن مي كرد. پژواك بي پايان مهيبي در دره ها مي پيچيد. برق، صخره هاي اطراف او را در هم مي شكست. باران و تگرگ بر بدنش مي كوبيد. تندباد شديدي او را به سوي دره ي تنگ مي راند. زانوان و آرنج هايش خراشيده شدند و به خون افتادند. اما او احساس درد نداشت. براي نخستين بار در زندگي اش وجود خلسه ي ويژه اي او را در بر گرفته بود. بدون توجه به سرنوشت خويش، با شادماني غيرقابل وصفي، در تنگناي كوهساران به پايكوبي پرداخت. به دليل گناهاني كه مرتكب شده بود، بايد در برابر خشم و غضب آسمان ها، سر فرود مي آورد. اما در عوض، اطمينان خاطري مسلم او را در بر گرفته بود و خود را به دور از تمام گناهان مي ديد. رعد و برق با شعاع هايش كه بالاي سرش را روشنايي مي بخشيد، به او مانند پسر خويش درود مي فرستاد. باد همچون كودك خود از او استقبال مي كرد. دره با خوش آمدي بي پايان به صدا در آمده بود و تخته سنگ ها به افتخار او بر دامنه ي كوه فرو مي غلتيدند.
آن گاه براي نخستين بار خودش را شناخت. هيچ يك از شياطين نمي توانست در او رخنه كند. هيچ چيز قدرتي چنان نداشت كه آسيبي به او برساند. پايكوبان كلماتي از دهانش بيرون مي آمد كه معنايش را در نمي يافت. آهنگ آوازش مانند گام هاي رقصش، نا آشنا، اما بخشي از وجود او بود. همچنان در پيچ جاده ي كوهستاني قدم بر مي داشت. پيش روي خود، دشت وسيع و همواري را ديد كه به واسطه ي ابر و باران و غبار، تيره و نمناك شده بود. در آن لحظه، طوفان از حركت بازايستاد. ابرها يكسو رفتند و پس از آن، نور شگفت و خيره كننده اي از وسط دشت تابيدن گرفت و كم كم وجود او را هم در بر گرفت. هيچ گاه در باورش نمي گنجيد كه چشم انساني بتواند در مقابل چنين درخششي تاب آورد. پسرك نور را فهميد. بدون اين كه احتياج به تفكر داشته باشد، نور را درك كرد. تا پيش از اين هرگز چنين چيزي را درك نكرده بود...

پسرك چشمانش را باز كرد. روي پله هاي حياط خانه شان نشسته بود. او براي لحظه اي مقصود حياتش را ديده بود.
پينوشت:
- علاقه ي شديدي به هواي پاييزي و بارون و ... پيدا كردم. باورم نميشه من همونيم كه تا يه ذره بوي نم بهم مي خورد حالم بد مي شد.
- اين احتمالا آخرين آپيه كه توي شهر خودمون ميكنم.
- بعد از مدت ها توي اين وبلاگ مطلب نوشتم:
وقت داشتين يه سر بزنيد.

تقريبا از همون شروع تحصيل، تو گوشمون خوندن كه خدا واسه ي هر كسي، از همون موقع كه آفريدش مقصد معلوم و مشخصي تعيين كرده. اينم گفتن كه هر كس مي تونه با اختياري كه داره، خودش مقصد آينده ش رو تعيين كنه!
پس بالاخره كودومشه؟ بالاخره سرنوشت دست ماست يا خدا؟
مگه از بچگي به ما ياد ندادن كه خداوند داناي كله؟ مگه نگفتن خدا همه ي ريز و درشت دنيا رو مي دونه؟ پس حتما سرنوشت آدم ها رو هم مي دونه. پس لابد مي دونه كه مثلا من آخرش قراره چي بشم. مي دونه كه قراره خلاف كار بشم، دزد بشم، دكتر بشم يا ... . اصلا حتما خودش تعيينش كرده. آره. حتما خودش وقتي من رو آفريده، همون موقع مقصد زندگيم رو تعيين كرده. حالا سوال اين جاست. خدايي كه سرنوشت و تقدير آدم ها رو حتي قبل از آفريدنشون مي دونسته چرا گفته هر كس مي تونه خودش مسير زندگيش رو تعيين كنه؟!
حالا يه سوال ديگه. خدايي كه از قبل مي دونسته و البته هنوزم مي دونه كه من جهنمي ام، چرا هي بهم مي گه به راه راست هدايت شو؟! مگه خودش موقع آفريدن من روي پيشونيم ننوشته كه مي رم جهنم؟ پس چرا اصلا منو خلقم كرده؟ خدايي كه مي دونست اگه من رو خلق كنه كار بد مي كنم و دنياش رو خراب مي كنم و آخرشم بايد برم جهنم، چرا منو به وجود اورد؟
* اين سوال درست عين همون سوال معروف "هدف خلقته". خدا گفته بزرگ ترين هدف خلقت آدم ها تقرب به خداست. مگه خدا تقرب ما رو لازم داره؟ اصلا اگه به وجود نمي اومديم تقربي هم وجود نداشت. اين طوري سنگين تر نبود؟! يا عده اي هم مي گن خدا به خاطر لطفش به ما، ما رو آفريده! (خودتون بقيه ش رو بگيد...!)
* با ديدن سريال "پنجمين خورشيد" يه نظريه در اين رابطه براي خودم ساختم كه البته اونم زياد جوابگو نيست. پيش خودم گفتم شايد دنيا داره به n حالت پيش مي ره. يعني ممكنه توي همين زمان كه من دارم اينا رو مي نويسم، يه مهرداد ديگه به خاطر اعتياد افتاده كنار خيابون! يا يه مهرداد ديگه توي كلاب نوكيا داره مي خونه! درست توي همين زمان. هر كودوم از اين شاخه ها هم يه مقصد جدا دارن. اين طوري اختيار معنا پيدا مي كنه. يعني اين كه مي توني هر كودوم از اين مسيرها رو كه بخواي انتخاب كني. مي توني بيفتي روي جاده ي اول و معتاد شي. يا اين كه... . خدا هم گفته يكي از بهترين اين مسير ها رو انتخاب كنيد. ولي اين طوري هم كه نمي شه! بازم خدا مي دونسته كودوم مسير رو انتخاب مي كني!
* دارم ديوونه مي شم. لعنت به اون كسي كه اين سوال رو انداخت تو ذهن من!
* درس مربوط به "جبر و اختيار" معارف پيش دانشگاهي رو زير و رو كردم ولي متاسفانه چيزي دستگيرم نشد. تازه هر بار گيج تر هم شدم. مشخصه كه نويسنده هاش هم چيزي در اين رابطه نمي دونستن. واسه همين به طرز فجيعي پيچوندنش.
* خدا مي تونه يه سنگي رو درست كنه كه خودش نتونه برش داره؟
* سر همین مساله یه سری اعتقادات مضحک پیدا کرده بودم که خدا رو شکر تا حدودی رفع شده.
* چيه؟ مي خوايد بگيد نبايد به اين چيزها فكر كرد؟ مي خوايد بگيد عقل ناقص آدم ها كفاف اين مسائل رو نمي ده؟ بالاخره كه چي؟ چقدر بايد از اين مسائل فرار كرد؟ اصلا چه دليلي داره؟ خدا گفته بايد توي مسائل اعتقادي تفحص كرد. نمي دونم چي مي شد خدا يه ذره بيشتر سر كيسه رو شل مي كرد و اين يه قلم توانايي رو هم به عقل ما اضاف مي كرد!!
* اگه نفهميدين تو اين پست چي گفتم زياد ناراحت نباشين. راستش خودم هم درست نفميدم چي نوشتم.
درست نمي دانم چطور بايد وصفش كنم. نوعي احساس قلبي است. نوعي علاقه است. نوعي عشق است.
در آسمان هاست. در ابرهاست. شبها انعكاس وجودش را در ماه مي بينم.
ولي نه! در وجودم است. دركش مي كنم. گويي عضوي از وجودم است كه از كودكي همراهيش كرده ام. يا شايد هم او مرا همراهي كرده است. تكه اي از بدنم است كه آرامش را به رگ هايم سرازير مي كند. صاف است. زلال است. آينه است. هوا است. دركش مي كنم. مي بويمش. پژواك آوايش را در درونم مي شنوم. نمي بينمش. ولي حرارت وجودش را حس مي كنم. گويي درونم سرشار از اوست.
درست نمي دانم كيست. ولي هركه هست و هر چه هست خنكايش، التهاب درونم را خاموش مي كند.
بـــريــــن زادم و هــــم بـــريــن بــگــذرم چـــنـان دان كــه خــاك پــي حـــيـــدرم
نـبـاشــد جــز از بــي پـــدر دشــمـنــش كــــه يـــزدان بــه آتــش بــسـوزد تنـش
هر آنكس كه در جانش بغض علي ست از او زارتـــر در جـــهـــان زار كــيــســت؟

پينوشت:
- كتاب "علي - بنيانگذار وحدت" دكتر شريعتي رو گير بيارين بخونين.
- يه دفعه از پست قبليم حالم به هم خورد. به ما نيومده ملت رو شاد كنيم. يكي بايد خودمو شاد كنه.
- دوباره شدم عين اول تابستون. حوصله هيچ كاري رو ندارم.
- دقيقا نمي دونم واسه رسيدن پاييز خوشحالم يا ناراحت.
- مدتيه يه احساسي دارم كه قبلا تجربه ش نكرده بودم.
به روز شد:
می تونید از این به بعد مهندس صدام بزنید!




چيه؟ چته؟ باز چي شده؟ چرا سگرمه هات تو همه؟
آها! فهميدم! احتمالا باز دريا طوفاني شده و دك و دهن كشتي هات ... .
حالا مگه آسمون به زمين اومده؟ بارهاي قبل رو يادت نمياد؟ خوب من يادت ميارم.
يادت مياد دفعه ي قبل كه مثه اين بار كشتي هات رفتن زير آب چقدر ناراحت شدي؟ يادت مياد اون موقع هم فكر مي كردي آسمون به زمين اومده؟ يادت مياد فكر مي كردي آخر دنياست؟
ولي حالاتو ببين! اصلا يادتم نمياد كه اون موقع واس چي كشتي هات رفتن زير آب! يادت نيس چي شد كه زانوي غم بغل گرفتي!
اصلا من كاري با اين حرف ها ندارم. امروز تو اين وبلاگ جشنه. واس همينم تا وقتي مهمون مني دپرس مپرس رو بايد كركرشو بكشي پايين.









ها؟! چي شنيدم؟! مگه جشن گرفتن حتما مناسبت مي خواد؟ اصلا عشقم مي كشه همه روزهاي خدا رو جشن بگيرم. به كسي چه؟
نه خير! نمي شه كاري نداشته باشم.
بالاخره چته؟
عاشقي؟
خوب ان شاالله كه بهش مي رسي. پس خدا صبر رو واسه چي بهت داده؟
قرض داري؟
خدا روزي رسونه.
دوست و آشناي مريض داري؟
خوب خدايي كه اين طوري آفريدشون خودش هم هواشونو داره.
كسي رو از خودت رنجوندي؟
خوب با يه ماچ كار تمومه!

رتبه ي كنكورت خراب شده؟
خوب سال ديگه رو كه ازت نگرفتن!
حال و اوضاع زندگي بر وفق مرادت نيست؟
خوب كودوم ساعت و دقيقه و ثانيه و لحظه اي رو ديدي كه دنيا عين قبلش باشه؟ ميگذره ميره!









نمي فهمم!
تا وقتي نارنجي هست چرا سياه؟!
تا وقتي آتيش هست چرا يخ؟!
تا وقتي بهار هست چرا زمستون؟!
تا وقتي جنگل هست چرا بيابون؟!
تا وقتي اميد هست چرا نااميدي؟!
تا وقتي عشق هست چرا غم؟!!!





همه ما يه روز به دنيا ميايم. يه روز هم از دنيا مي ريم. مابين اين دو تا اتفاق يه يكي - دو روز هم بهمون فرصت داده شده تا روي اين يه وجب خاك زندگي كنيم. حالا چرا توي اين فرصت كوتاه كه بهمون دادن همش زانوي غم بغل بگيريم؟! به نظر شما حيف نيست؟ نه! حيف نيست؟! بهتر نيست توي اين يكي - دو روز دنيا بخنديم؟ شادي كنيم؟ برقصيم؟ مِي بخوريم؟! مگه نشنيدين استاد توس چه مي فرمايند؟
چنين است رسم سراي سپنج يكي زو تن آسان و ديگر به رنج
بــريــن و بـر آن روز هـم بگــذرد خردمـند مــردم چــرا غم خورد؟






پس پا شو!
پا شو كه خدا هم هيچ دوست نداره بنده ش رو اين طوري ببينه...

