این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید
که زمین هر سال
از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید
ارغوان، پنجه ی خونین زمین!
دامن صبح بگیر،
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره ی غم می گذرند...
هوشنگ ابتهاج
------------------
سخن کوتاه کنم این بار
دیگر عادتم شده
عید من عید نمی شود...
بهار ۹۱ مبارک
غرورت را
همه وجودت را
یکسره وقف کنی
تا "دوستت دارم" هایت باورش شود؛
از آن سخت تر زمانی است
که درست لحظه ای که اطمینان یافته ای
بعد از آن همه جان کندن ها
بالاخره باورت کرده است،
تو دیگر "دوستت دارم"هایش را
باور نداشته باشی...
از تو
از خطایت
بی مجال طعنه و آشوب
بی آن که بخواهم ایثارم را بر سرت بکوبم
و بر دلت
همچون ضربت پتکی بر سر سنگ
تنها تو نیز بگذر
از من
از خودم
از طعنه ها و غرض ها و نگاه هایم
و بگذار مرا
با همه ی خطاهایم...
در تاریکی مطلق اتاق، سر بر بالین گذاشته بودم و حالات اندام خودم را در آن وضع، از زاویه ی بالای سر خودم مجسم می کردم. طاق باز بودم و دستانم از دو طرف کشیده و پاهایم زاویه دار باز بود. مثل جسد بی جانی که منتظر است هرچه زودتر بیایند بالای سرش و با پاهای به هم گره خورده، روبه قبله بخوابانندش تا ملائکه و خداوند به او روی بیاورند و رحمت الهی شاملش شود. برای یک لحظه از این تصور خودم خنده ام گرفت.
دو سه شب بود که از چشم بستن بیم داشتم. ترسم از تصاویر مالیخولیایی ای نبود که معمولا شب ها به سراغم می آمد. چند سالیست که به آن ها خو گرفته ام. بیمناکیم از این جهت بود که در این چند شب که خیالش به سرم افتاده بود، تا چشم می بستم جلوی چشمم مجسم می شد. اما نه خودش. بیشتر شبیه سایه اش بود. مثل اینکه جلوی پرتو خورشید پرده ای نامرئی و از جنس ماده ای نامعلوم آویزان کرده بودند و او از پشتش رد می شد؛ می آمد و می رفت؛ به چشمانم زل می زد و من از پشت پرده، جلوه ای تاریک از چشمانش را می دیدم. بعد گویی که چشمانم را تند و بی وقفه باز و بسته کنم، تصویرش بریده بریده می نمود. طوری که هر لحظه در جایی دیگر بود.
برای یک لحظه تصمیم گرفتم چشمانم را ببندم. یک چیز در سرم این طور القا می کرد که باید این کار را بکنم. یک آن حس دلتنگی عجیبی وجودم را در خود غرق کرده بود. می خواستم وقتی جلویم ظاهر شد، تنگ در آغوشش بکشم و انقدر در میان دست و تنم فشارش دهم که هر دو یکی شویم. یعنی من، او شوم. آهسته چشمانم را بر هم گذاشتم. با همان حالات گذشته، آمد جلوی چشمم. با حالت نیمرخ سعی می کرد نگاهم کند. چشمانش همان درخششی را داشت که من همیشه شیفته اش بوده ام. دستم را که به سمتش بردم، دیدم ذرات تاریکش مثل مجسمه های ماسه ای کنار ساحل از هم وا رفت. ذرات سیاه و سیالش که جنسشان قابل تشخیص نبود، ازمحل تماس انگشتانم به طرفم می آمدند و به مرور سرعتشان بیشتر می شد. تا جایی که همه ی فضای تاریک جلوی چشمانم پر شد از توده های سیاهی که با این که به صورتم چسبیده بود، باز با سرعت زیاد به سمتم می آمد و هی به سیاهش اضافه می شد. آنقدر که حس کردم تمام وجودم از تاریکی پر شده. برای خلاصی از این وضع پلک هایم را با تمام توان روی هم می فشردم. نجوایی که به گوشم آشنا بود این مصرع را در گوشم زمزمه می کرد: کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما...
فردایش غزل را در دیوان حافظ پیدا کردم:
دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما
ما مريدان روي سوي قبله چون آريم چون روي سوي خانه خمار دارد پير ما
«در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم کاين چنين رفتهست در عهد ازل تقدير ما»
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما
روي خوبت آيتي از لطف بر ما کشف کرد زان زمان جز لطف و خوبي نيست در تفسير ما
با دل سنگينت آيا هيچ درگيرد شبي آه آتشناک و سوز سينه شبگير ما
تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش رحم کن بر جان خود پرهيز کن از تير ما
اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوش باش/ كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
«حافظ»
تا به خودم می آیم می بینم روبرویم ایستاده است. از جایی که من ایستاده ام سخت می شود اجزای صورتش را تشخیص داد. ولی دست کم این را می فهمم که لبخند می زند. یکدست سیاه پوشیده است تا جایی که اندامش در تاریکی اتاقی که در آن هستیم گم است. اتاق تنها روشنایی اش را از مهتابی بالای سر او می گیرد و نمی گیرد. که با هر بار خاموش و روشن شدنش ذراتی را به پایین می ریزد که به براده های سرخ الکترود جوشکاری بی شباهت نیست.
از تک پنجره ی اتاق نگاهی به بیرون می اندازم. آسمان پوشیده از ابرهای لایه لایه ی سرخ است و آنچنان به نظر می رسد که رو به سیاهی می رود. امواجی از جنس هوا، درون اتاق روی هم سر می خورند. بوی سوختگی چیزی شبیه چوب و یا کاغذ در هوا پراکنده است.
زیر و بم صدای بلند موزیک ناگاه فضای اتاق را پر می کند. چشمم
را از پنجره برمی گیرم و به او می دوزم که همچنان دارد با یک دستگاه پخش قدیمی ور
می رود. آهنگ به گوشم نا آشنا می آید. بلند می شود می ایستد و با حالت مصممی شروع می کند به خم و راست کردن
انگشت اشاره اش به سمت من و گویا منظورش آن است که به سمتش بروم. من نیز بعد از
چند لحظه مکث (شاید به خاطر این که از مقصودش مطمئن شوم) آرام آرام و با تردید به
طرفش گام برمی دارم. اولین گام را که بر می دارم ناخودآگاه برای جلوگیری از سقوط،
دستم را به جسمی روی دیوار بند می کنم و در همان حال پیش می روم. هر لحظه حس می
کنم قرار است زمین زیرپایم دهن باز کند و مرا و او را ببلعد. دستش را جلو می آورد
و انگشتانش را در انگشتانم قفل می کند و شروع می کند با من به تانگو رقصیدن و من
نیز بی اختیار به این کار تن می دهم. سردی انگشتانش تا عمق جانم نفوذ می کند و
گرمای نفس نفس زدن گاه به گاهش آرام آرام بر پوست صورتم می نشیند؛ در حال
ی که هنوز
مات چهره اش هستم. موجی از سیاهی که انگار از مرکز چشم هایش شروع می شود و پیچ و
تاب می خورد و هر چه پیش می آید بر ضخامتش افزوده می شود، نیمی از صورتش را احاطه
کرده است. کاری کرده است که تشخیص چهره اش به کل غیرممکن نشان می دهد. دستم را می
فشارد و دستش را می فشارم و با هم دور اتاق می چرخیم و پیچ و تاب می خوریم. اتاق
کوچکی که حالا بهتر می توانم اجزایش را تشخیص دهم. چهار ضلع آن را قفسه های کتاب
پوشانده است که بلندایشان تا سقف پیش رفته است. و انگار سازنده ی اتاق فراموش کرده
است دری برای آن تعبیه کند. تنها وسط یکی از قفسه ها به اندازه ی پنجره ای، آن هم
بدون شیشه و قاب، خالی است که گاهی از آن سوزی به داخل اتاق می خزد و لرزه بر
اندامم می اندازد. جلوی قفسه ی مقابل آن نیز میز تحریر کوچکی است و یک صندلی پشت
آن. دستگاه پخش نیز انگار موقتا و بی هیچ تناسبی روی میز قرار دارد و همچنان می
خواند. بالای سر میز و روی دیواره ی قفسه، قاب عکس سیاه و سفید پیرزنی خودنمایی می
کند که نیمی از صورتش پشت چادر گلدارش پنهان است. تصویر به شکل غیرقابل باوری زنده
نشان می دهد. در همین حال متوجه انبوه کاغذ پاره هایی می شوم که زیر پاهایم لگد می
شوند و کل فضای کف اتاق را پوشانیده اند. بعضی هایشان تا نیمه سوخته است. خودم هم
نمی دانم در این تاریکی چطور این جزئیات را به وضوح می بینم. گویی چشمانم قدرتی
تازه یافته اند. ریتم آهنگ تند تر شده است و به دنبال آن حرکات ما نیز.
موزیک - ناگهانی تر از پخش شدنش حتی- قطع می شود. به خودم که می آیم می بینم با چشمان بسته و دستانی که در هوا نگاه داشته ام و بی هدف به دور عنصری نامعلوم قفلشان کرده ام، به تنهایی دور خودم و اتاق می چرخم و او پشت میز نشسته و دست را زیر چانه زده و با همان لبخند حالا تمسخرآمیزش به من زل زده است. روی زانو هایم به زمین می آیم و دست هایم را ستون بدنم می کنم. سرم را بالا می آورم و نگاهش می کنم. حالا دیگر چشمانش برق می زند. بوی سوختگی شدت گرفته است. از جایی در دوردست ها صدای قرآن می آید. ناگاه او را می شناسم. صورتش درست شبیه شخص درون آینه است، وقتی که شب ها در تاریکی به آن چشم می دوزم.

بـاز خـیـالـت امـشـب خـواب ز چـشمم ربود بــــاز فــریـــب چــشــمــت آمــد و بــرد آنچه بود
تا کـه سـیـاه مـویت مــوج بـه دامــن فـکــند دامـــن گــلگـــون شـــب رو بــه سـیاهی نمـود
تا کـه پـرده ی ظلمت راه به خورشید بست افــســــون مـــاه رویــــت دالان آبـــی گــشـــود
قـامـت سـرو گـونت قـامــت بـیــد خــم کــرد روی بــــنـفـشـه از شــرم گـشـت سیاه و کبود
ای کــه صـدای گـامــت بـنـد دلـم پــاره کــرد و ای کــــه نـــوای لــعـــلــت آواز ســـرنـــا و رود
ای همه دنیا و دین، و ای بت و حکم و یقین ای کـــه هـمـاره بـودا رو بــه تــو بـر سجده بود
ای نــگــهم تـار تــو، و ای نظــــرت پــود مــن ای که غمت به شمشیر شکافت این تار و پود
ای کــه به سـنگ قـهرت بلور قلبم شکست در عــجبـم مـر تـو را از ایـن شکستن چه سود
ای کــه وصــال رویــت خــیال هــر شبـم شد وه کـه خــیــال باطـل، نـیـست بـرم ایـن وجــود
ای که ز باده ی عشق نیست تو را بهره ای از دل بـــی تـاب مـن بـشنـو کـنون ایـن سرود:
مخمور جــام عشقم، مخمور چشم ساقی تا هـــسـتـم چــنینـم، بـر مـی و سـاقـی درود
اصفهان- 14 اردیبهشت 1390

